X
تبلیغات
باید رفت...!
باید رفت...!
پروازی خاطره انگیز با واژه ها...همراه شو...همراه این قلم بی پروا.
ᗩᖇCHIVƎ ^ ^ ^ PᖇOFILƎ

پنجشنبه 2 خرداد1392
تولد بهار


   خـــــرداد باشد و بهـــــار بی عطـــــر تو 

روز همه ی فرشته های سیبیلو هم مبـــــارک

19:56 ||baharinbahar
یکشنبه 8 اردیبهشت1392
تنگ نظری



مارا از پرده دریدن چه سود ؟

 آه و حسرت

 که چرا در پس این پرده نباشد، رخ یار

 ما را نتوانی که تو رسوا بکنی

 زین رسم زمانه است 

 پرده دری فکر و خیال

 پ/ن : بگذاریم که احساس هوائی از جنس خودش را بچشد

20:30 ||baharinbahar
جمعه 23 فروردین1392
بود و نبود


رفتن دلیل نمی خواهد،

همین که تو باشی و یک نقطه ی سیاه

که هیچ تلاشی نمی کند برای روشنایی، باید رفت

وقتی بود تو با نبودت هیچ تفاوتی نمی کند 

باید رفت، حتما باید رفت،

به سوی دورهایی که تو را می خواند، 

تویی که بودنت تجلی برق نگاهیست


برچسب‌ها: عین واقعیت
12:40 ||baharinbahar
دوشنبه 12 فروردین1392
آرام می مانم در دلت


پنهان می مانم 

میان ابر، میان خاک

میان بخار روی شیشه،

آری میان حُرم نفس هایت

میان گرمای دلی که هنوز می تپد شاید برای بهار،

و شاید هم از این گرما، کهیر می زند تمام واژگانش

 

من پنهان می مانم میان همان آینه و سبزه و تُنگ تَنگ ماهی هایم،

میان سفره ای که، تنها آغوش تنهایی من است!

 

پ/ن : پنهان می مانم، که آرام بمانی 

 


20:30 ||baharinbahar
دوشنبه 5 فروردین1392
بذرافشان خیال


قسمت دانه های زیر خاک است روییدن،

نه قمست ریشه های خشکیده ی ما!

بذر پاشیده بودیم تا گیرد دست ما،

حال انگار گرفته است توان ما !

 

دنیا کوچک است ... کوچک تر از نگاه تو

بذرافشان ستاره ها ... رویایی ایست چو یک سراب!

 

آبی بلند نمی شود از مرداب های پیر

دستت به خاک می رسد، اکنون اگر نری ...!

 

بـــــهاری  

19:2 ||baharinbahar
یکشنبه 4 فروردین1392
خواهم آمد


فاتح خود شده ام ...!

19:55 ||baharinbahar
پنجشنبه 1 فروردین1392
... !


شب جون دادن فانوس ... 

شب سرده پایتختِ

با توام شهر قدیمی، ... 

کوچه ات چه بی درخته

بگو پس کوچه هات امشب، ... 

چندتا مرگ تازه دیدن

آدمات چندتا ملافه، ... 

رو سر مرده کشیدن

چندتا دختر روی جدول، ... 

راه می رن با پاهای خسته

دستای سیاه این شهر، ... 

چشم چندتاشون رو بسته

چندتاشون تنهای تنها، ... 

توی پس کوچه ها موندن

چندتاشون توی این دقیقه، ... 

غزل آخر و خوندن

 

"دختر کفش کتونی

اگه بخوای می تونی

ترانه ی امید و هم نفسم بخونی"

 

همه چشماشون رو بستن، ... 

اما تو باید بدونی

با توام دختر تنها، ... 

کوچه گرد کفش کتونی

بگو امشب توی این شهر، ... 

چند نفر سقفی ندارن

چندتا کوچه بی چراغ اند، ... 

چندتا باغچه بی بهارند

بگو چندتا مرد کولی، ... 

بچه هاشون رو فروختند

چندتا مادر توی شعله، ... 

مثل پروانه ها سوختن

توی غربت نگاهت، ... 

یه ترانه لونه کرده

می دونم برق ستاره، ... 

به شب ما برمی گرده

 

"دختر کفش کتونی

اگه بخوای می تونی

ترانه ی امید و هم نفسم بخونی"

خواننده : رضا یزدانی

 روی عکس کلیک کنید برای دانلود

21:45 ||baharinbahar
یکشنبه 27 اسفند1391
آدمه دیگه ... درجا میزنه!

گاهی دیوانگیم گل میکند، 

میخواهم بروم دور خیلی دور،

 یک جایی که خودم را فراموش بکنم.

 فراموش بشوم، گم بشوم، نابود بشوم،

 میخواهم از خودم بگریزم، بروم خیلی دور،

 یک جایی بروم که کسی مرا نشناسد، کسی زبان مرا نداند،

 می خواهم همه چیز را در خود حبس بکنم!

زنده به گور  | صادق خان هدایت


برچسب‌ها: عین واقعیت
15:5 ||baharinbahar
جمعه 24 شهریور1391
...


ما را که تو منظوری...


خاطر نرود جایی...


so0o0oko0ot


15:55 ||baharinbahar
جمعه 13 مرداد1391
خزان بهار

چیزی نمانده است


به چل چلی گنجشگ های خاک شده...


به زرد شدن، به پیر شدن، به سیاهی و تباهی


به نبود دستی و ترک برداشتن قطره ے اشکی.


چیزے نمانده است...


به فنا شدن، نگاه سوخته ای


در پس سردی هواے پاک نفس هایت...


چیزے نمانده است...


که بهار رنگ رخسار هر فصلی را بگیرد الے نوبهار را...


زرد شود....سرخ شود....سپیـــــد


و بعد هم با آغاز فصل تباهے سیاه...!


چیزے نمانده است...


به رنگ باختن نوبرانه هاے بهارے ...


به پس دادن بوسه هاے آسمان...


به جدایے قطره و باران...


چیزے نمانده است...


به عادت کردن و خو گرفتن،


نبودنت در غیاب ستاره ها...


چیزی نمانده است...


نگذار فاصله ها تباه کنند،


خاطرات نگاهت را


 

23:22 ||baharinbahar