در انزوا، جرعه جرعه می نوشم نبودنت را ... !



می شود یک روز ایستاده مُرد

مثل فکرهای فلج شده ی دم غروب!
که تو را تا مرز جنون می کشدُ
بعد با خیالی که درون ذهن، از تو نقش می ببندد
تبدیل می شود به شادی
که هیچ غروبی ، غمگینی اش را احساس نخواهد کرد ! 



پ،ن : ....  !




برچسب‌ها: کامنت هایی که پست می شوند
+ تاريخ پنجشنبه 12 دی1392ساعت 23:47 نويسنده baharinbahar


دارد دو ماه می شود

که مدام این بغض لعنتی بالا می آید و باران نمی شود!

دلم کویریست برهوت میان هُرم لبهایت،

کاش که لحظه ای لب تر کنی ...! 

 



+ تاريخ دوشنبه 11 آذر1392ساعت 17:12 نويسنده baharinbahar




پ،ن : 

که تب و لرز امان را ببرد 

که از شب تا صبح بلرزم بر نبودنت !


....


ایــــنــــگــــونــــه بی تو ببین، چنگ بر آسمان میزنم ، بی مـهـابـــا... !




برچسب‌ها: عین واقعیت
+ تاريخ یکشنبه 28 مهر1392ساعت 20:58 نويسنده baharinbahar |


هنوز در هیچ 
بودنی تعادل

و در هیچ ماندنی تداوم ندیده ام

همگان زود ترک می کنند

زود هیچکس می شویم

و ناگهان تنها جا می مانیم

نیکی فیروزکوهی "


پ،ن : دوست داشتن تو میشه حس مالکیت ... و گه گاهی دل سوزندن برای احوال ناخوش ات میشهترحم و اینکه بخوام که دوستم داشته باشی میشه توقع !!!

اینا عشق نمیشه ... عشق یعنی توی هر وضعیتی به بودن فکر کنی ، به بودنی که داره حال الان رو خوب میکنه! حالا شاید اگه نبودت حس شه یه گریه ای هم رخ بده که این یه چیز طبیعیه !

حال خوب الانم برای اینه که فقط داری توی خیالاتم پرسه میزنی !

میدونم هیچ بودنی متعادل نیست و هیچ موندنی پایدار...!


 

 : Later he wrote

 ? Yes, I am falling... how much longer till I hit the ground

+ تاريخ چهارشنبه 17 مهر1392ساعت 13:39 نويسنده baharinbahar


رفته ای اینکــــ ! 

اما باز بر میگردی ؟


چه خیال محــضی...!

گریه ام می گیرد.





+ تاريخ پنجشنبه 11 مهر1392ساعت 15:29 نويسنده baharinbahar




ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻣﻨﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻭﺳﻂ ﺩﻋﻮﺍ ﺳﺮ ﺍﺩﻡ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﻧﺪ ﺷﻨﺎﺧﺖ ...

" بهومیل هرابال "

پ،ن 1: آنجاست که به خودت و تمام آن آدمهایی که روزی تمام ات بودن
 و تمامشان می بودی ، شک میکنی ...
که به انسانیت شک میکنی ! 

پ،ن 2 : میشه گفت این شناختی که توی این لحظه بدست میاد
 هیچ وقت از بین نمی ره .. حالا تو هی بیا قسم و آیه بخون که اون روز عصبی بودی ! 



برچسب‌ها: عین واقعیت
+ تاريخ پنجشنبه 4 مهر1392ساعت 23:45 نويسنده baharinbahar |


گاه برای رسیدن به رویا باید خود را فنا کنی

باید پرواز بیاموزی...نه بال بال زدن را ... !



پ،ن : وقتی باور به انتها برسد

خوبِ خوب می شود فهمید که چیزی درون چشم ات لنگ میزند!
چیزی که مدام تو را پرت میکند به انتها !
یک سقوط آزاد با نیروی گرانشی شگرف
که جهان را می بلعد ... ! 



+ تاريخ چهارشنبه 3 مهر1392ساعت 11:54 نويسنده baharinbahar


همون بهتر گند بزنه ریشه های این سبزه رو ، که خیال سبز شدن نداره  ...!

پ،ن: 

مگسی را شاید، چاره باشد بر این گند زدگی!

و نه شاید کرمی ... !

هوس انگیز است، نه ! 


+ تاريخ یکشنبه 24 شهریور1392ساعت 11:23 نويسنده baharinbahar |



تو این التهاب را نمی بینی !

تنها وقتی دمای 143 درجه فارنهایت

تمام تارهای صوتی حنجره را آب کند و 

سکوت نقش ببندد روی رطوبت گونه هایم

به خودت میایی و هی تلاش میکنی سردم کنی !


پ،ن : دلم یک لیوان پُر از بودنت را میخواهد ، حتی بدون التهاب ! حتی سردِ ، سردِ ، سرد !  

پ،ن : اُه ، امان از یه سری آهنگ که دیونه ات میکنه

پ،ن : یه چند روزه کرخت شدم ، کرخت!

پ،ن : چشمام میسوزه باز ...! 


+ تاريخ شنبه 16 شهریور1392ساعت 10:32 نويسنده baharinbahar



یک شب آنقدر می میرم
که مرگ، ناچار
سینه ی دیوار
به چُپُق می نشیند.

آرش شفاعی 

پ/ن : به کجای جهان بر میخورد! ( ادامه ی عنوان )





+ تاريخ شنبه 9 شهریور1392ساعت 20:32 نويسنده baharinbahar




سرم درد میکنه ... چشمام می سوزه

نه حوصله نوشتن دارم ... نه حسی برای غرق شدن توی ذهن آشفته ام

مث یه بچه ای شدم که پستونکش رو گم کرده ... انگار مامانشم نیست!

اونقدر زار میزنه که از حال میره! 

دوست دارم دست خودم بگیرم و برم یه جای دور،

 که نه خودم، خودم رو بشناسم و نه آدما منو!

آدما ، هیچ وقت نمی مونند ... آدما هیچ وقت برای من نمی مونند

 ... 

تنها حس خوبی که می تونم داشته باشم ، 

موقعی هست که میتونم صدات رو گوش کنم اونم تنها 



های سبز آبی کبود ! 

نبودنت اینجا را نفس گیر کرده است !

کبود می شود بدنم در هوایی که تو درونش نفس نمی کشی !

راستی هوای بارانی آنجا دلت را به بازی نگیرد !

هوایی نشوی در لای شاخ و برگهای رنگین این فصل،

و خودت را جا بگذاری میان شبنم جاری گل ها !

های سبز آبی کبود من

تا بهار راه زیادی می ماند اگر تو نباشی

بیا که می پوسد این بهار بی تو و در خزان پیش رو !

بهار | ...


مرداد 92

+ تاريخ جمعه 1 شهریور1392ساعت 18:50 نويسنده baharinbahar |





دوست داشتن چیز بدی نیست

دوست داشتن بعضی وقتا بی صدا میاد و می چسبه بیخ گلوت

دست ما هم نیست!

می چسبه و تا خفه ات نکنه دست بردار نیست!


حالا هی قسم و آیه بخون که این دوست داشتن حقیقته ...!

وقتی از برق چشم نتونی یه حس به این سادگی رو بفهمی ،

 همون بهتر که این حس طرف مقابلت را ذره ذره خفه کنه ... بمیره




اندر احوال این روزا 



این " من " حالش است بد است ...
هی بغض میکند ، هی ترک می خورد ! 


برچسب‌ها: عین واقعیت
+ تاريخ دوشنبه 28 مرداد1392ساعت 20:58 نويسنده baharinbahar








هرازگاهی دلم لک می زند برای بودن کسی 
برای بودن کسی که بودنش در لحظه حس نمی شود 

! ...
+ تاريخ جمعه 25 مرداد1392ساعت 20:29 نويسنده baharinbahar

آسمان ابریست ...؟؟؟

نه انگار کم سو شده ای در سال های نبودنم


این باران هوای دل من است 

هوایی نشوی که

رسوا می شوی در تلالو خورشیدی 

که زمانی" من "می پنداشتی اش 

+ تاريخ دوشنبه 21 مرداد1392ساعت 20:55 نويسنده baharinbahar



دلم باران می خواست که بارید


می ماند چتری خراب و

خیابانی بی پایان


راستی خانه ات کجاست؟

دلم عجیب هوای با تو بودن کرده است
 

نزدیک شو، این دوست داشتن ها واگیر ندارد


امروز با ساز زدن یکی کلی حالم خوب شد

+ تاريخ دوشنبه 14 مرداد1392ساعت 13:22 نويسنده baharinbahar |


لبخند که میزنی

من فرو می روم در کلمه ای انگار 

در حرفی که بیخ گلویم

نگفته سقط می شود بی قابله 

...........

بداهه ای به شعر استاد مستور عزیز

+ تاريخ پنجشنبه 10 مرداد1392ساعت 12:25 نويسنده baharinbahar


مرا با این بالش و این دو تا ملافه و این سه تا شکلات

روی میزت راه می دهی؟

می شود وقتی می نویسی

دست چپت توی دست من باشد؟

اگر خوابم برد

موقع رفتن

جا نگذاری مرا روی میز

از دلتنگیت می میرم...

وقتی نیستی

می خواهم بدانم چی پوشیده ای

و هزار چیز دیگر

تو بگو

چطور به خودم و خدا

کلافه بپیچم

تا بیایی؟

خنده های تو

کودکی ام را به من می بخشد

و آغوش تو

آرامشی بهشتی 

و دست های تو

اعتمادی که به انسان دارم
.
.
.

چقدراز نداشتنت می ترسم

" عباس معروفی "

 ♥    ♥ 
+ تاريخ جمعه 4 مرداد1392ساعت 13:3 نويسنده baharinbahar

عاشقت نشدم

که صبح‌ها 

در خواب ساکتِ خانه‌ای

بی‌پنجره، بی‌در / مانده باشی

و تلفن 

صدایم را پشت گوش انداخته‌باشد 



عاشقت نشدم

که عصرها 

دست خودت را بگیری و ببری پارک 

انقراضِ نسلت را روی تاب‌های خالی تکان بدهی

و فراموش کرده‌باشی

چقدر می‌توانستم مادرِ بچه‌های تو باشم 


عاشقت نشدم

که دلتنگی شب‌هایم

تنها گوشی همراهت را بی‌خواب کند 

درست در لحظه‌ای که خواب سنگینت

باید کمر تخت را شکسته باشد 


عاشقت نشدم

عاشقت نشدم که دوستت دارم‌هایم را

در شعری پنهان کنم

که باید از صافی هزار گلویِ گرفته رد شود

و بعد 

تصور کنم آن را

دیگری برای تو می‌خواند



لیلا کردبچه



 بهاری نوشت


عاشقت نشدم

که هرشب مثل قبل خیس باشم

در افکاری که تنها با یک حرف تمام میشود

با حرفی از اسم تو که نمی تواند حتی نقطه ای سپید

 

از اسم من را هم به دوش بکشد

+ تاريخ پنجشنبه 20 تیر1392ساعت 23:15 نويسنده baharinbahar


                                                                                                                       دلم سفــر میخواهد

 دلم جاده ای بی انتها می خواهد
 
 بروم ، دورِ دور
 
.
.
.
.
.

 

رد شوم از روی مژگانت و با بغض درونت راهی دریا شوم

+ تاريخ دوشنبه 17 تیر1392ساعت 20:15 نويسنده baharinbahar

من تنها به تو فکر می کنم

به تو و ظرافت آن انگشتان ناتمام

 

من تنها به تو فکر می کنم

تویی که شاید نهفته باشی در لطافت برق نگاه یک ماهی کوچک


 

+ تاريخ جمعه 14 تیر1392ساعت 16:50 نويسنده baharinbahar |


این زن همان زن است

که لابه لای ثانیه ها به دنبال تو میگردد


و جز پوچی مُمتد در کنار ساعتی بی کار چیزی نمی یابد

 این زن همان زن است که خود را لابه لای درهای زمان دفن کرده است

 

+ تاريخ سه شنبه 4 تیر1392ساعت 22:27 نويسنده baharinbahar


نه حوصله شکایت و چسناله دارم 

و نه میتوانم خود را گول بزنم و نه غیرت خود کشی دارم 

 

فقط یک جور محکومیت قی آلودی است که در محیط گند بی شرم مادر قحبه ای باید طی کنم

همه چیز بن بست است و راه گریزی هم نیست 

 صادق خان هدایت 

+ تاريخ شنبه 1 تیر1392ساعت 9:43 نويسنده baharinbahar



گاهی انگار، با یک گل هم  بهار می شود؛ نه؟

تبریک و شادباش 


+ تاريخ سه شنبه 28 خرداد1392ساعت 21:24 نويسنده baharinbahar



   خـــــرداد باشد و بهـــــار بی عطـــــر تو 

روز همه ی فرشته های سیبیلو هم مبـــــارک

+ تاريخ پنجشنبه 2 خرداد1392ساعت 19:56 نويسنده baharinbahar |



مارا از پرده دریدن چه سود ؟

 آه و حسرت

 که چرا در پس این پرده نباشد، رخ یار

 ما را نتوانی که تو رسوا بکنی

 زین رسم زمانه است 

 پرده دری فکر و خیال

 پ/ن : بگذاریم که احساس هوائی از جنس خودش را بچشد

+ تاريخ یکشنبه 8 اردیبهشت1392ساعت 20:30 نويسنده baharinbahar


رفتن دلیل نمی خواهد،

همین که تو باشی و یک نقطه ی سیاه

که هیچ تلاشی نمی کند برای روشنایی، باید رفت

وقتی بود تو با نبودت هیچ تفاوتی نمی کند 

باید رفت، حتما باید رفت،

به سوی دورهایی که تو را می خواند، 

تویی که بودنت تجلی برق نگاهیست


برچسب‌ها: عین واقعیت
+ تاريخ جمعه 23 فروردین1392ساعت 12:40 نويسنده baharinbahar


پنهان می مانم 

میان ابر، میان خاک

میان بخار روی شیشه،

آری میان حُرم نفس هایت

میان گرمای دلی که هنوز می تپد شاید برای بهار،

و شاید هم از این گرما، کهیر می زند تمام واژگانش

 

من پنهان می مانم میان همان آینه و سبزه و تُنگ تَنگ ماهی هایم،

میان سفره ای که، تنها آغوش تنهایی من است!

 

پ/ن : پنهان می مانم، که آرام بمانی 

 


+ تاريخ دوشنبه 12 فروردین1392ساعت 20:30 نويسنده baharinbahar


قسمت دانه های زیر خاک است روییدن،

نه قمست ریشه های خشکیده ی ما!

بذر پاشیده بودیم تا گیرد دست ما،

حال انگار گرفته است توان ما !

 

دنیا کوچک است ... کوچک تر از نگاه تو

بذرافشان ستاره ها ... رویایی ایست چو یک سراب!

 

آبی بلند نمی شود از مرداب های پیر

دستت به خاک می رسد، اکنون اگر نری ...!

 

بـــــهاری  

+ تاريخ دوشنبه 5 فروردین1392ساعت 19:2 نويسنده baharinbahar |


فاتح خود شده ام ...!

+ تاريخ یکشنبه 4 فروردین1392ساعت 19:55 نويسنده baharinbahar


شب جون دادن فانوس ... 

شب سرده پایتختِ

با توام شهر قدیمی، ... 

کوچه ات چه بی درخته

بگو پس کوچه هات امشب، ... 

چندتا مرگ تازه دیدن

آدمات چندتا ملافه، ... 

رو سر مرده کشیدن

چندتا دختر روی جدول، ... 

راه می رن با پاهای خسته

دستای سیاه این شهر، ... 

چشم چندتاشون رو بسته

چندتاشون تنهای تنها، ... 

توی پس کوچه ها موندن

چندتاشون توی این دقیقه، ... 

غزل آخر و خوندن

 

"دختر کفش کتونی

اگه بخوای می تونی

ترانه ی امید و هم نفسم بخونی"

 

همه چشماشون رو بستن، ... 

اما تو باید بدونی

با توام دختر تنها، ... 

کوچه گرد کفش کتونی

بگو امشب توی این شهر، ... 

چند نفر سقفی ندارن

چندتا کوچه بی چراغ اند، ... 

چندتا باغچه بی بهارند

بگو چندتا مرد کولی، ... 

بچه هاشون رو فروختند

چندتا مادر توی شعله، ... 

مثل پروانه ها سوختن

توی غربت نگاهت، ... 

یه ترانه لونه کرده

می دونم برق ستاره، ... 

به شب ما برمی گرده

 

"دختر کفش کتونی

اگه بخوای می تونی

ترانه ی امید و هم نفسم بخونی"

خواننده : رضا یزدانی

 روی عکس کلیک کنید برای دانلود

+ تاريخ پنجشنبه 1 فروردین1392ساعت 21:45 نويسنده baharinbahar