چیزی نمانده است
به چل چلی گنجشگ های خاک شده...
به زرد شدن، به پیر شدن، به سیاهی و تباهی
به نبود دستی و ترک برداشتن قطره ے اشکی.
چیزے نمانده است...
به فنا شدن، نگاه سوخته ای
در پس سردی هواے پاک نفس هایت...
چیزے نمانده است...
که بهار رنگ رخسار هر فصلی را بگیرد الے نوبهار را...
زرد شود....سرخ شود....سپیـــــد
و بعد هم با آغاز فصل تباهے سیاه...!
چیزے نمانده است...
به رنگ باختن نوبرانه هاے بهارے ...
به پس دادن بوسه هاے آسمان...
به جدایے قطره و باران...
چیزے نمانده است...
به عادت کردن و خو گرفتن،
نبودنت در غیاب ستاره ها...
چیزی نمانده است...
نگذار فاصله ها تباه کنند،
خاطرات نگاهت را
